Bigcharacter’s Weblog

Just another WordPress.com weblog

  • a

  • برچسب

یه بیوگرافی از محمد جواد سلوکی

ارسال شده توسط bigcharacters در ژانویه 4, 2008

یه بیوگرافی از محمد جواد سلوکی

متولد ۱۳۵۸

ماه اسفند

روز ۸

قد ۱۸۰

وتیم مورد علاقه اش پرسپولیس می باشد.

و غذای مورد علاقه اش قورمه سبزی

و از عطر بولگاری و لالیک خوشش می آید

و معنی اسمش درخشنده می باشد.

ویکی ازبازیگرانی که مورد علاقه اش است می توان از آل پاچینو نام برد.

ویکی از خواننده هایی که باهاش دوست هم هست و صدایش را دوست دارد می توان از علی لهراسبی نام برد.

و تا اونجایی که من اطلاع دارم ماشینش پراید می باشد.

و مجددتا اونجایی که من اطلاع دارم با همسرش در قلهک سکنی می باشد.

پدرش اهل تهران وشغل پدرش تا اونجایی که من اطلاع دارم سرهنگ نیروی هوایی بود که در حال حاضر لوازم صوتی تصویری داره.

واما مادرش که سید هم هست اهل اراک و خانه دار است.

وهم پدرش وهم مادرش هر دو تحصیل کرده اند والبته پدرش لیسانس الکترونیکه

وبرادر کوچکترش مهدی سلوکی که او هم بازیگر توانایی می باشد.

نوشته شده در عمومی | بیان دیدگاه »

aaron kwok

ارسال شده توسط bigcharacters در دسامبر 25, 2007

aaron-kwok-3.jpg

نوشته شده در عمومی | بیان دیدگاه »

picture 2

ارسال شده توسط bigcharacters در نوامبر 30, 2007

grint.jpg

نوشته شده در picture | بیان دیدگاه »

عرفان نظر آهاري

ارسال شده توسط bigcharacters در نوامبر 30, 2007

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

عرفان نظر آهاري

حرفهاي من با خودم

سكوت سرشار از ناگفته هاست ،‌ از حركات ناكرده و شگفتيهاي بر زبان نيامده

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است ..

گفتند :‌ چهل شب حياط خلوت خـانـه ات را آب و جـارو كـن . شب چهلمين خضر (ع) خواهد آمد . چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر (ع) نيامد . زيرا فراموش كرده بودم خياط خلوت دلم را جارو كنم . .

گفتند :‌ چله نشيني كن . چهل شب خودت باش و خدا و خلوت . شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت . و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي كوچك تابستان را به چله نشستم . اما هرگز بلندي را بوي نبردم . زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهل ستون دنيا زنجير كرده ام. .

گفتند :‌ دلت پرنيان بهشتي است . خدا عشق را در آن پيچيده است . پرنيان دلت را واكن تا بوي بهشت در زمين پراكنده شود .

چنين كردم ، بـوي نفـرت عالم را گـرفت . و تـازه دانستم بي آن كه با خبر باشم ، شيطان از دلم چهل تكه اي براي خودش دوخته است . .

به اينجا كه مي رسم . نا اميد مي شوم ، آن قدر كه مي خواهم همه سرازيري جهنم را يكريز بدوم . اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد . هنوز فرصت هست . به آسمان نگاه كن . خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است . دلت را روشن كن تا چلچراغ خدا را بيفروزي .

فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود . .

راستي امشب به آسمان نگاه كن . ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است . «‌ عرفان نظر آهاري »‌

يشب شب خوبي بود؛ خوب، قشنگ، جالب، زيباعلي داشت شعر ميخواند. و من شعر گوش ميكردم؛ اما بيش از آنكه گوش كنم، شعر خودم را ميخواندم؛ براي خودم البته؛ حكايت روزگار كودكي. نميدانم البته. شايد هم آنجا نبودم.

هفته پيش وقتي قرار بود برويم قرار هفتگي، حالم خوش نبود. دلم گرفته بود. و ديشب هم همينطور بود. زجر ميكشم وقتي نميتوانم شاديام را به دوستانم هديه كنم؛ وقتي عُرضه اين را ندارم كه اندوهم را دستكم براي يك شبنشيني يك ساعته كنار بگذارم.
هميشه فكر ميكردم ميتوانم قلبي آكنده از غم و اندوه و چهرهاي سرشار از شادي داشته باشم. اما انگار مشكل از جايي ديگر است. با چند نفر كه صميمي باشي، نيازي به محافظهكاري نميبيني. نيازي نميبيني روزگار درونت را بپوشاني؛ گرچه شايد نتوانند درك كنند.

الان البته خوبم. ديشب شب لذتبخشي بود. من با اينكه شايد توي فضاي شبنشيني نبودم اما از روايتهايي كه مظاهر -از آخرين كتاب مطالعه كردهاش- خواند اوج لذت را بردم. كتاب، «جوانمرد؛ نام ديگر تو» بود اسمش؛ نويسندهاش هم خانم عرفان نظر آهاري. نويسنده كه نه! بازآفرين.با شعرهايي كه

حامد و علي خواندند زياد انس نگرفتم. شعر را بايد بخوانم؛ آنهم در فضايي ساكت، بينجوا و سرشار از هوس نشستن كنار حرفهاي احساس شاعر.
يادم نيست
حامد احسانبخش چيزي خواند يا نه! اما اين را ميدانم که از بودن حامد بيش از گوش سپردن به شعرها لذت بردم.
خودم هم چند سطري از رمان روسي
آنا کارنينا که اين روزها مشغول خواندنش هستم را خواندم. البته شايد بهتر بود نميخواندم. «من به قدري خوشبختم که آدم بدي شدهام»

مهدي هم كه تازه گوشي همراه جديد گرفته بود. k800. البته گوشياش يا به قانون شبنشيني بايگاني بود و يا مظاهر و … مشغول عکس گرفتن بودند.
حامد ميگفت چرا خارج ميزنيد؟ از خشکي خوشم نميآيد؛ آن هم در يک شبنشيني دوستانه. دوست ندارم شبنشينيام قانون داشته باشد؛ حتا اگر آن قانون اين باشد که وقتي شعر ميخوانند کسي حرف نزند.

بگذريم.
قرار بود ديشب بنويسم اما نشد. مهم نيست البته. اما مهم است که بگويم
:
محمد جواد! اين چند خط را ميخواستم به رسم هفته پيش با تو به سخن بنشينم؛ اما ميگذارم براي روزي ديگر.

قلبم افتاده آن طرف ديواردنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست.و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند وكند.شايد دريچه اي.شايد شكافي.شايد روزني.

هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم.حتي به قدر يك سر سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و نسيم،براي …،بگذريم.

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم،اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم.اما هيچ وقت،همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.

ديوارهاي دنيا بلند است،ديوارها و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي اندازد.به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود.گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.آن طرف حياط خانه خداست.و آن وقت هي در مي زنم، در مي زنم، در مي زنم و مي گويم:«دلم افتاده توي حياط شما،مي شود دلم را پس بدهيد…»

كسي جوابم را نمي دهد.كسي در را برايم باز نمي كند.اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين.و من اين بازي را دوست دارم.همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار همين كه

من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم، آن قدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز كنند و بگويند:«بيا خودت دلت را بردار و برو.»آن وقت مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.من اين بازي را ادامه مي دهم

عرفان نظر آهاري

قشنگ كوچك

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن… !

خدا هيچ نگفت.

گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.

خدا هيچ نگفت.

گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.

دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.

قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ

روزي براي زندگيدو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز… با يك روز چه كار مي توان كرد؟

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد… بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ….

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ….

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

عرفان نظر آهاري- چلچراغ شماره 145سيزده نكته مهم زندگي و عشق از گابريل گارسيا ماركز

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .

دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شودسه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است

عاشق لبخند تو شود .

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار

سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست.

قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است.

مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما ، راز من همين بود.

آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود

و نه مسافري.

کتاب پيامبري از کنار خانه ما رد شد – عرفان نظر آهاري

آري و ما هميشه فراموش کار


كتاب جديد عرفان نظر آهاري منتشر شد «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس»تازه ترين مجموعه اشعار عرفان نظر آهاري منتشر شد.

خبرگزاري ميراث فرهنگي ـ گروه فرهنگ و هنر: تازه ترين مجموعه شعر “عرفان نظر آهاري” بانام «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس»از سوي انتشارات «نورونار» منتشر شد. به گزارش روابط عمومي نشر« نورونار»، نگاهي اميدوار به حيات انساني، توجه به نظام هستي و خالق آن و تعداد زياد نشانه‌هايي كه به گونه‌اي به دغدغه‌‌هاي ذهني شاعري در جست‌وجوي حقيقت دلالت مي‌كنند، ازويژگي‌‌هاي اين كتاب است. به جز يک شعر، باقي سروده‌‌هاي اين دفتر در قالب‌‌هاي نيمايي هستند . «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس» توسط انتشارات «نور و نار»، در شمارگان 2000 نسخه مرداد ماه جاري منتشر شده است.تصويرگري اين كتاب دفتر را عطيه مركزي و طراحي گرافيك آن را شاپور حاتمي برعهده داشته اند. عرفان نظر آهاري پيش از اين كتاب‌هاي از روزهاي سادگي، پشت کوچه هاي ابر، کوله پشتي ات کجاست؟ نامه هاي خط خطي، ليلي، نام تمام دختران زمين است ، راز مرواريدهاي شهرزاد، پيامبري از کنار خانه ما رد شد، هر قاصدکي يک پيامبر است، بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ ، چاي با طعم خدا، در سينه ات نهنگي مي تپد، جوانمرد، نام ديگر تو ، من، هشتمين آن هفت نفرم را منتشر كرده است. به گزارش ميراث خبر همچنين رونمايي از رو تخته سياه جهان با گچ نور بنويس” چهارشنبه شب، هفتم شهريور، در نخستين “شب ادب آهار” در “بنياد فرهنگ دكتر حسين كريمان” برگزار شد. “مصطفي رحماندوست” كه در اين نشست رونمايي كتاب حضور داشت، درباره‌ شعرهاي نظرآهاري گفت:« من در اين‌جا مي‌خواهم از شعرهاي عرفان نظرآهاري حرف بزنم. گاهي وقت‌ها پس از خواندن شعر، حس مي‌كنيم سوژه آن شعر در ذهن ما بوده است اما هيچ‌وقت فرصت قلمي شدنش ‌را نداشته‌ايم و به عقيده من، عرفان نظرآهاري اين سوژه‌ها را به شعر تبديل كرده است. نويسندگان و شاعران كودك و نوجوان هميشه بايد خودشان را نو كنند تا به مخاطبشان برسند؛ زيرا مخاطب‌ آن‌ها هر روز تغيير مي‌كنند. » رحماندوست، ادبيات دين را حلقه گمشده‌ در تاريخ ادبيات كودك و نوجوان دانست و اظهار كرد:« در سال‌هاي اخير براي رسيدن به ادبيات دين كودك و نوجوان، هزينه‌هاي زيادي را متحمل شده‌ايم؛ اما عرفان نظرآهاري توانسته است اين حلقه گمشده را بيابد. او با پايداري در اين راه، 14 كتاب منتشر كرد و به نوع صاحب سبك شد و مخاطبان خود را يافت. » به عقيده رحماندوست، نظرآهاري نويسنده‌اي‌ است كه مي‌خواهد دل نوجوانان را به خدا نزديك كند؛ به همين دليل به نوجوان مي‌گويد من كار ندارم كه تو در كجا هستي؛ تو “دل” داري كه خداوند آن‌را در درون تو قرار داده است و آن “دل” جاي نفوذ شيطان نيست؛ پس بيا “دل” را بازسازي كنيم.

نوشته شده در عرفان نظر آهاري | بیان دیدگاه »

یونس دردشتی

ارسال شده توسط bigcharacters در نوامبر 30, 2007

زنده یاد یونس دردشتی

يونس در دشتي (متولد:1288 ~ درگذشت:10/12/1374)

درگذشت يونس(يونا) دردشتي خواننده باتحصيلات كلاسيك درمدرسه آليانس ودرموسيقي خودآموخته وبهره برده ازراهنمايي هاي يحيي زرپنجه ومرتضي ني داوود با اولين كنسرت درگراند هتل تهران همراه يحيي زرپنجه (1305) وآخرين كنسرت درآمريكا (1370) وهمكاري با راديو تهران وراديو اصفهان (سالهاي 1350-1330) ورا يو ايرانيان درنيويورك(1358 به بعد) وداراي لحن مشخص درخوانندگي وپيروي ازمكتب آوازاصفهان كه ازآثار او مي توان به تعدادي ضبط هاي راديويي وچند صفحه گرامافون همراه سنتور عباس زندي وتار ابراهيم سرخوش، حاوي آوازها وچند تصنيف قديمي اشاره كرد.

«قطعه اوازی بسیار زیبا ودلنشین با صدای زنده یاد یونش دردشتی»(Mp3)

نوشته شده در یونس دردشتی | بیان دیدگاه »

Song Il-kook

ارسال شده توسط bigcharacters در اکتبر 29, 2007


بیوگرافی Song Il-kook2-3.jpg

نام: Song

نام خانوادگی: Il-gook

تاریخ تولد: 1971/10/01

فیلموگرافی:

۱- Jumong- 2006

۲-The Art of Seduction – 2005

۳- Red Eye-2004

4- Emperor of The Sea- 2004

5- Terms of Endearment – 2004

6- Bodyguard – 2003

7- Did We Really Love – 1999

سانگ ایل گوک یکی از جذابترین – خوش چهره ترین و پر طرفدارترین بازیگران کره ای است

که در بین چشم بادامی ها از محبوبیت خاصی برخوردار است. شاید بتوان به جرات بیشتر

محبوبیت او نزد کره ای ها را مرهون موفقیت او در درام ۸۱ قسمتی Jumong دانست که

یکی از درام های تاریخی کره با هزینه بسیار بالا در سال ۲۰۰۶ می باشد.

در نظر سنجی اینترنتی یک سایت کره ای که بینندگان ان سایت به بازیگران نمره می دهند به

آقای سانگ ایل گوک از ۱۰ نمره ۹.۵ را داده اند که این حکایت از موفقیت این بازیگر

می کند.

نوشته شده در Song Il-kook | بیان دیدگاه »

دلکش

ارسال شده توسط bigcharacters در اکتبر 5, 2007

خط سوم

از دوست به یادگار دردی دارم ………. کان درد به صد هزار درمان ندهم !

دلکش

عصمت باقرپور با نام هنری “دلکش” در سال 1304 در بابل زاده شد. هنوز نوجوان بود که نزد خواهرش به تهران آمد و در مدرسه ای که درس می خواند، توجه آموزگار موسيقی” ظهيرالدينی” را به سوی خود جلب کرد که صدای او را پر رنگ و شايسته پرورش تشخيص داده بود. ظهيرالدينی او را به دفتر روح الله خالقی در انجمن موسيقی ملی برد و خالقی او را به دست عبدالعلی وزيری خواننده معروف آن زمان سپرد که فوت و فن آوازخوانی را به او بياموزد. دوسه سالی بعد پس از آموختن آنچه بايد، دلکش در سال 1322 فعاليت آوازخوانی خود را آغاز کرد و در سال 1324 به عنوان آوازخوان به استخدام راديو ايران در آمد که تازه پنج سالی از بنيادش گذشته بود. در آن سالها، موسيقی سنتی که بر اثر تکرار و تقليد، جاذبه خود را از دست داده بود، نياز بسيار به نوآوری داشت. انديشه و احساس نو، آهنگ نو و صدای تازه می طلبيد تا از رکود پيش آمده به در آيد. نياز به صدای گرم و رسای زنانه به ويژه برجسته می نمود. قمر الملوک وزيری رفته رفته از توان خواندن افتاده بود و ملوک ضرابی نيز ديگر جاذبه پيشينش را نداشت. از سوی ديگر آهنگسازان نسل جوانتر که قصد نو آوری در موسيقی سنتی داشتند، به صداهای تازه ای نياز داشتند که با نو آوری های آنها سر سازگاری داشته باشد. دلکش يکی از بهترين اين صداها بود که از بخت خوش به همکاری دائمی با مهدی خالدی، آهنگساز نو آور و از شاگردان ابوالحسن صبا پرداخت. همکاری دلکش و خالدی نه تنها برای هر دو آنها مفيد بود و هر يک موفقيت ديگری را تضمين می کرد، بلکه در کار ساخت و پرداخت و اجرای تصنيف نيز تحولی پديد آورد. تا آن زمان تصنيف خوانی چندان اهميتی نداشت و حتی آواز خوانان برجسته خواندن تصنيف را خلاف شان و اعتبار می دانستند. اما در آفريده های خالدی تصنيف اهميت ويژه ای پيدا کرد و صدای رسای دلکش بر اين اهميت و جاذبه تاکيد می گذاشت. در برنامه های اجرائی “خالدی – دلکش”، تصنيف دوبار اجرا می شد و در آغاز و پايان برنامه جای “پيش در آمد” و “رنگ” می نشست. اين روش ابداعی از آنجا که بر جاذبه های برنامه های موسيقی می افزود، بزودی فراگير شد و جای تصنيف در همه برنامه های موسيقی راديوئی گسترده تر و برجسته تر گرديد. متاسفانه همکاری دائمی دلکش و خالدی هفت سالی بيش به درازا نکشيد و آن دو در سال 1331 از هم جدا شدند. با اين همه صدای دلکش آنچنان پر و پيمان و جذاب بود که توانست در پيوند با آفريده های آهنگسازان ديگر نيز جلوه بسيار پيدا کند. دلکش پس از خالدی به ترتيب با جواد لشگری، بزرگ لشگری، حبيب الله بديعی و علی تجويدی به همکاری پرداخت. در اين ميان همکاری او با تجويدی پربارتر از ديگران بود و ترانه های بسياری زيبائی از اين همکاری به يادگار مانده است. گفتنی است که دلکش خود نيز آهنگ می ساخت البته با نام مستعار ” نيلوفر”. ” ساز شکسته” يکی از آهنگهائی است که او خود ساخته و خوانده است. با مرگ دلکش جامعه موسيقی ايران خواننده ای را از دست داد که نه تنها صدائی رسا و تاثير گذار داشت، بلکه در فرآيند نوآوری در موسيقی سنتی نقشی عمده ايفا کرد. يادش گرامي

نوشته شده در دلکش | بیان دیدگاه »

رهی

ارسال شده توسط bigcharacters در اکتبر 5, 2007

محمدحسن معیری ( بیوک ) متخلص به « رهی »از شاعران غزلسرای بسیار نامی معاصر است . وی

درارديبهشت ماه سال 1288خورشیدی در تهران متولد شد از دوران کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه ی فراوان داشت و در اثر ممارست در این سه فن بهره ای به سزا یافت . در آغاز شاعری در انجمن ادبی حکیم نظامی که به مدریت استاد وحید دستگردی مدیر مجله ارمغان تشکیل می شد ، شرکت می جست و یکی از اعضاء فعال و موثر آن انجمن بود . در انجمن موسیقی ملی و انجمن فرهنگستان ایران نیز عضویت یافت و رفته رفته با چاپ و نشر غزلهای دلنشین او در روزنامه ها و مجله های کشور شهرت بسیار یافت. در تصنیف سازی نیز مهارت خودرا به خوبی نشان داد و ترانه های بسیار زیبا و خاطره انگیزی از او توسط خوانندگان مشهور

ایران در رادیو ایران پخش شد که بیش از پیش موجبات شهرت و محبوبیت او را فراهم ساخت . مشهورترین ترانه های او « خزان عشق » ، « به کنارم بنشین » ، « دیدی که رسوا شد دلم » « نوای نی » ، « دارم شب و روز » ، « شب جدایی » و چند ترانه دیگر است که در بین مردم شهرت به سزایی دارد

نوشته شده در رهی | بیان دیدگاه »

سیمین دانشور

ارسال شده توسط bigcharacters در اکتبر 5, 2007

دکتر سیمین دانشور متولد8 اریبهشت 1300 هجری شمسی در شهر شیراز به دنیا آمد.پدرش دکتر محمد علی دانشور (احیاالسلطنه) بود؛ همان كسی كه سیمین در رمان سووشون از او با نام دكتر عبدالله خان یاد می كند. مادر سیمین ،قمرالسلطنه حکمت نام داشت، بانوی هنرمندی كه نقاشی می کرد. دانشور دوره مقدماتی تحصیلات رابه مدرسه مهر آیین شیراز رفت.سپس به تهران آمد و وارد رشته ادبیات دانشگاه تهران شد. در سال 1329با دفاع از رساله خود در مورد «زیبایی شناسی » موفق به كسب درجه دكترا از این دانشگاه شد . او یكی از نخستین زنانی است كه در ایران دست به قلم برد و در عرصه داستان‌نویسی بخت خود را آزمود. در سال 1329 خورشیدی با جلال آل احمد از نویسندگان مطرح ادبیات ایران آشنا شد و ازدواج كرد و تا سال 1348 كه جلال به طور ناگهانی در اسالم نقاب خاك بر چهره پوشید، با وی همراه بود . دكتر دانشور تا سال 1359 كه به درخواست خود از دانشگاه بازنشسته شد به تدریس در دانشگاه هنر و ادبیات مشغول بود. از او مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی به چاپ رسیده است كه عبارتند از آتش خاموش ، شهری چون بهشت ، به كی سلام كنم ،از پرنده های مهاجر بپرس ، سووشون و دو جلد از رمان «جزیره سرگردانی» با عناوین «جزیره سرگردانی» و «ساربان سرگردان» («كوه سرگردان» قسمت سوم این رمان هنوز منتشر نشده است).کتاب«غروب جلال» نیز اثری از دانشور است که در آن به مرگ نابهنگام جلال اشاره می كند. آخرین آثار منتشر شده از دانشور « نامه های سیمین به جلال» است».

نوشته شده در سیمین دانشور | بیان دیدگاه »

آل پاچینو

ارسال شده توسط bigcharacters در اکتبر 5, 2007

بیوگرافی آل پاچینو موضوع:

آلفرد پاچينو در 25آوريل 1940 در محلة هارلم نيويورك به دنيا آمد. او تنها فرزند سالواتور ((Salvator و رز (Rose‌) پاچينو بود كه وقتي آل تنها 2 سال داشت از يكديگر جدا شدند. او از آن پس همواره مادرش زندگي مي‌‌كرد. نمايش از همان كودكي برايش جذاب بود طوري كه ديدن نمايش‌هاي مختلف همراه مادر، برايش سرگرمي بزرگي بود.او بازي كردن در مدرسه را با اجراي نمايش‌‌هاي بداهه براي بچه‌ها آغاز كرد. تا اينكه در 14 سالگي تصميم گرفت به دبيرستان هنرهاي نمايشي برود ولي چون در زبان انگليسي ضعيف بود، مجبور شد خيلي زود از دبيرستان بيرون بيايد. بعد از آن براي اينكه بتواند در مدرسة بازيگري ثبت نام كند نياز يه پول داشت پس شغل‌هاي مختلفي را مثل كارگري و كنترل چي سينما تجربه كرد تا اينكه آن اتفاق غم‌انگيزي يعنی مرگ مادرش رخ داد. اين واقعه سبب شد كه او چند روزي در بيمارستان رواني بستري شود. پس از مرگ مادر او تصميم گرفت تا تمام وقت خود را صرف نمايش كند و بلاخره موفق شد در مدرسة«هربرت برگهف»زير نظر چارلز لاتن آموزش ببيند. او مهارتهايش را تقويت كرد تا اينكه توانست در نمايش«كافه سينو»نقشي را به عهده بگيردو با تلاش بسيار موفق شد وارد«اكتور استوديو»شود. و اين بار از«لی استراسبرگ»درس‌هاي فراواني گرفت و با بازي در نقش كوچكي، در نمايش«آياببر كراوات مي‌زند؟»بار ديگر خوش درخشيد. پس از يك سال كار كردن، توانست جايزه ابي(Obie) را براي نمايش«سرخ پوستي كه برانكس را مي‌خواهد»از آنِ خود كند. بازيش در فيلم بعدي يعني«وحشت در نيدل پارك»توجه فرانسيس فوردكوپولا را به خودجلب كرد، كسي که با وجود مخالفتهاي تهيه‌كننده و استوديو، او را براي نقش مايكل كورلئونه در«پدر خوانده»انتخاب كرد. بازيگران ديگري هم مثل:جك نيكلسون، كلينت ايستود و بسياري ديگر براي اين نقش كانديدا شده‌بودند اما نظر كوپولا فقط روي پاچينو بود. در تمام مدت فيلمبرداري اين ترس در او وجود داشت كه هر لحظه، ممكن است كنار گذاشته شود.

نقش مايكل، بسيار ظريف و دوگانه بود كه پاچينو با بازي خودجوش و تلاش زياد به خوبي از عهده آن برآمد و با اين نقش ماندگار شد. مطمئناً كمتر كسي مي‌توانست اين گونه، نقش را به سامان برساند. بازي در اين فيلم، به خصوص هم‌بازي بودن با مارلون براندو، درس بزرگي براي تمام زندگي هنري اوبود. اين نقش نامزدي اسكار را برايش به ارمغان آورد. او با فيلم«سرپيكو»، كه تجربه‌اي متفاوت بود، كارش را ادامه داد. تا اينكه براي«پدر‌خوانده (2)»دعوت شد و باز هم براي هر دو فيلم سرپيكو و پدر‌خوانده(2)نامزد دريافت جايزه شد. بعد از آن در فيلم«بعدظهر نحس»بازي كرد. او حتي خود را با فيلم«مؤلف! مؤلف! »در ژانر كمدي، محك زد.آل بدون هيچ كندي و لغزشي، راهش را براي ايجاد لحظه‌هاي بهتر، روي پرده ادامه داد. او تنها بازيگر مردي است كه در طول سال، هم براي بهترين بازيگر نقش اول و هم براي بهترين بازيگر نقش دوم، نامزد دريافت جايزه شده‌است.روش او در بازيگري، طرز عمل بسياري از ديگر بازيگران در طول دوران‌هاي مختلف بوده‌است. تعدد بي‌نظير نقش‌هايش او را در بين بازيگران هم‌عصرش به يك ستاره تبديل كرده و تسلطش بر روي پرده او را در عالم سينما، پابرجا كرده‌است.

فيلم‌ها:1971:وحشت در نيدل پارك، 1972:پدر‌خوانده، 1973:سرپيكو_ مترسك، 1974:پدر‌خوانده(2)، 1975:بعدظهر نحس، 1976:بابي ديرفيلد، 1979:و عدالت براي همه:1980:گشت‌زني، 1982:مؤلف! ، مؤلف! ، 1983: صورت زخمي1985:انقلاب، 1989:درياي عشق، 1990:پدر‌خوانده(2)‌-ديك‌تريسي 1991:فرانكي‌‌ دجاني، 1992:بوي خوش‌زن‌ـگلن‌گوي گلن‌راس، 1993:شيوه كارليتو، 1995:دو همجنس‌ـمخمصه، 1996:در جست‌و‌جوي ريچارد(و كارگردان)‌ـتالار شهر، 1997:دني براسكو‌‌ـوكيل مدافع شيطان، 1999:نفوذي‌ـ هر يكشنبه موعود، 2002:نبرد‌هاي نهايي‌ـ سيمونه‌‌ـ بي‌خوابي، 2003:عضو جديد. ——————————————————————————–

جايزه‌ها و افتخارات: 1967:جايزه«اوبي»بهترين بازيگر سال براي بازي در نمايش سرخ‌پوستي كه برانكس را مي‌خواهد.1969:جايره توني براي بهترين بازيگر نقش دوم، جايزه Theater World براي بازي در نمايش«آياببر كراوات مي‌زند؟»، جايزه درام دسك (Dram Desk)1972:

كانديد‌‌اي دريافت اسكار بهترين بازيگر نقش دوم، جايزه جامعة منتقدان فيلم و جايزه جمع ملي نقد فيلم به عنوان بهترين بازيگر نقش دوم سال براي پدر‌خوانده.1973:كانديدای دريافت اسكار، برنده جايزه BAFTA به عنوان بهترين بازيگر سال براي پدر‌خوانده(2)بهترين بازيگر نقش دوم براي سرپيكو

1975:كانديد‌اي دريافت اسكار، برنده جايزه ‌‌BAFTA و جايزه منتقدان لس‌آنجلس به عنوان بهترين بازيگر سال براي بعدظهر نحس

1977:جايزه توني براي بهترين بازيگر سال براي نمايش«آموزش اصلي پاولو هامل»1979:كانديد‌اي دريافت اسكار بهترين بازيگر سال براي«و عدالت براي همه»1989:

كانديد‌اي دريافت اسكار بهترين بازيگر نقش دوم سال براي« ديك تريسي»1992:برنده اسكار و جايزه گلدان گلوب براي فيلم«بوي خوش‌زن» به كانديد‌اي دريافت اسكار بهترين بازيگر سال براي فيلم«گلن گري گلن‌راس»1996:

جايزه Gotham براي يك عمر خدمات فرهنگي، جايزه اتحادية كارگردان‌هاي آمريكا براي كارگرداني فيلم«در جست‌و‌جوي ريچارد»1997:جايزه انجمن منتقدان بوستن به عنوان بهترين بازيگر سال براي«دني براسكو»

نوشته شده در آل پاچینو | بیان دیدگاه »