عرفان نظر آهاري
ارسال شده توسط bigcharacters در نوامبر 30, 2007
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
عرفان نظر آهاري
حرفهاي من با خودم
سكوت سرشار از ناگفته هاست ، از حركات ناكرده و شگفتيهاي بر زبان نيامده
خدا چلچراغی از آسمان آویخته است ..
گفتند : چهل شب حياط خلوت خـانـه ات را آب و جـارو كـن . شب چهلمين خضر (ع) خواهد آمد . چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر (ع) نيامد . زيرا فراموش كرده بودم خياط خلوت دلم را جارو كنم . .
گفتند : چله نشيني كن . چهل شب خودت باش و خدا و خلوت . شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت . و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي كوچك تابستان را به چله نشستم . اما هرگز بلندي را بوي نبردم . زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهل ستون دنيا زنجير كرده ام. .
گفتند : دلت پرنيان بهشتي است . خدا عشق را در آن پيچيده است . پرنيان دلت را واكن تا بوي بهشت در زمين پراكنده شود .
چنين كردم ، بـوي نفـرت عالم را گـرفت . و تـازه دانستم بي آن كه با خبر باشم ، شيطان از دلم چهل تكه اي براي خودش دوخته است . .
به اينجا كه مي رسم . نا اميد مي شوم ، آن قدر كه مي خواهم همه سرازيري جهنم را يكريز بدوم . اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد . هنوز فرصت هست . به آسمان نگاه كن . خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است . دلت را روشن كن تا چلچراغ خدا را بيفروزي .
فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود . .
راستي امشب به آسمان نگاه كن . ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است . « عرفان نظر آهاري »
يشب شب خوبي بود؛ خوب، قشنگ، جالب، زيبا…علي داشت شعر ميخواند. و من شعر گوش ميكردم؛ اما بيش از آنكه گوش كنم، شعر خودم را ميخواندم؛ براي خودم البته؛ حكايت روزگار كودكي. نميدانم البته. شايد هم آنجا نبودم.
هفته پيش وقتي قرار بود برويم قرار هفتگي، حالم خوش نبود. دلم گرفته بود. و ديشب هم همينطور بود. زجر ميكشم وقتي نميتوانم شاديام را به دوستانم هديه كنم؛ وقتي عُرضه اين را ندارم كه اندوهم را دستكم براي يك شبنشيني يك ساعته كنار بگذارم.
هميشه فكر ميكردم ميتوانم قلبي آكنده از غم و اندوه و چهرهاي سرشار از شادي داشته باشم. اما انگار مشكل از جايي ديگر است. با چند نفر كه صميمي باشي، نيازي به محافظهكاري نميبيني. نيازي نميبيني روزگار درونت را بپوشاني؛ گرچه شايد نتوانند درك كنند.
الان البته خوبم. ديشب شب لذتبخشي بود. من با اينكه شايد توي فضاي شبنشيني نبودم اما از روايتهايي كه مظاهر -از آخرين كتاب مطالعه كردهاش- خواند اوج لذت را بردم. كتاب، «جوانمرد؛ نام ديگر تو» بود اسمش؛ نويسندهاش هم خانم عرفان نظر آهاري. نويسنده كه نه! بازآفرين.با شعرهايي كه
حامد و علي خواندند زياد انس نگرفتم. شعر را بايد بخوانم؛ آنهم در فضايي ساكت، بينجوا و سرشار از هوس نشستن كنار حرفهاي احساس شاعر.
يادم نيست حامد احسانبخش چيزي خواند يا نه! اما اين را ميدانم که از بودن حامد بيش از گوش سپردن به شعرها لذت بردم.
خودم هم چند سطري از رمان روسي آنا کارنينا که اين روزها مشغول خواندنش هستم را خواندم. البته شايد بهتر بود نميخواندم. «من به قدري خوشبختم که آدم بدي شدهام»
مهدي هم كه تازه گوشي همراه جديد گرفته بود. k800. البته گوشياش يا به قانون شبنشيني بايگاني بود و يا مظاهر و … مشغول عکس گرفتن بودند.
حامد ميگفت چرا خارج ميزنيد؟ از خشکي خوشم نميآيد؛ آن هم در يک شبنشيني دوستانه. دوست ندارم شبنشينيام قانون داشته باشد؛ حتا اگر آن قانون اين باشد که وقتي شعر ميخوانند کسي حرف نزند.
بگذريم.
قرار بود ديشب بنويسم اما نشد. مهم نيست البته. اما مهم است که بگويم:
محمد جواد! اين چند خط را ميخواستم به رسم هفته پيش با تو به سخن بنشينم؛ اما ميگذارم براي روزي ديگر.
قلبم افتاده آن طرف ديواردنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست.و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند وكند.شايد دريچه اي.شايد شكافي.شايد روزني.
هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم.حتي به قدر يك سر سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و نسيم،براي …،بگذريم.
گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم،اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم.اما هيچ وقت،همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.
ديوارهاي دنيا بلند است،ديوارها و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي اندازد.به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود.گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.آن طرف حياط خانه خداست.و آن وقت هي در مي زنم، در مي زنم، در مي زنم و مي گويم:«دلم افتاده توي حياط شما،مي شود دلم را پس بدهيد…»
كسي جوابم را نمي دهد.كسي در را برايم باز نمي كند.اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين.و من اين بازي را دوست دارم.همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار همين كه…
من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم، آن قدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز كنند و بگويند:«بيا خودت دلت را بردار و برو.»آن وقت مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.من اين بازي را ادامه مي دهم…
عرفان نظر آهاري
قشنگ كوچك
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن… !
خدا هيچ نگفت.
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ
روزي براي زندگيدو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشتهو انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز… با يك روز چه كار مي توان كرد؟ …
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود. ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد… بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ….
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ….
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!
عرفان نظر آهاري- چلچراغ شماره 145سيزده نكته مهم زندگي و عشق از گابريل گارسيا ماركز
يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .
دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شودسه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است
عاشق لبخند تو شود .
هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .
ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:
مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟
کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟
کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار
سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست.
قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است.
مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.
مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ، راز من همين بود.
آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود
و نه مسافري.
کتاب پيامبري از کنار خانه ما رد شد – عرفان نظر آهاري
آري و ما هميشه فراموش کار
كتاب جديد عرفان نظر آهاري منتشر شد «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس»تازه ترين مجموعه اشعار عرفان نظر آهاري منتشر شد.
خبرگزاري ميراث فرهنگي ـ گروه فرهنگ و هنر: تازه ترين مجموعه شعر “عرفان نظر آهاري” بانام «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس»از سوي انتشارات «نورونار» منتشر شد. به گزارش روابط عمومي نشر« نورونار»، نگاهي اميدوار به حيات انساني، توجه به نظام هستي و خالق آن و تعداد زياد نشانههايي كه به گونهاي به دغدغههاي ذهني شاعري در جستوجوي حقيقت دلالت ميكنند، ازويژگيهاي اين كتاب است. به جز يک شعر، باقي سرودههاي اين دفتر در قالبهاي نيمايي هستند . «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس» توسط انتشارات «نور و نار»، در شمارگان 2000 نسخه مرداد ماه جاري منتشر شده است.تصويرگري اين كتاب دفتر را عطيه مركزي و طراحي گرافيك آن را شاپور حاتمي برعهده داشته اند. عرفان نظر آهاري پيش از اين كتابهاي از روزهاي سادگي، پشت کوچه هاي ابر، کوله پشتي ات کجاست؟ نامه هاي خط خطي، ليلي، نام تمام دختران زمين است ، راز مرواريدهاي شهرزاد، پيامبري از کنار خانه ما رد شد، هر قاصدکي يک پيامبر است، بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ ، چاي با طعم خدا، در سينه ات نهنگي مي تپد، جوانمرد، نام ديگر تو ، من، هشتمين آن هفت نفرم را منتشر كرده است. به گزارش ميراث خبر همچنين رونمايي از رو تخته سياه جهان با گچ نور بنويس” چهارشنبه شب، هفتم شهريور، در نخستين “شب ادب آهار” در “بنياد فرهنگ دكتر حسين كريمان” برگزار شد. “مصطفي رحماندوست” كه در اين نشست رونمايي كتاب حضور داشت، درباره شعرهاي نظرآهاري گفت:« من در اينجا ميخواهم از شعرهاي عرفان نظرآهاري حرف بزنم. گاهي وقتها پس از خواندن شعر، حس ميكنيم سوژه آن شعر در ذهن ما بوده است اما هيچوقت فرصت قلمي شدنش را نداشتهايم و به عقيده من، عرفان نظرآهاري اين سوژهها را به شعر تبديل كرده است. نويسندگان و شاعران كودك و نوجوان هميشه بايد خودشان را نو كنند تا به مخاطبشان برسند؛ زيرا مخاطب آنها هر روز تغيير ميكنند. » رحماندوست، ادبيات دين را حلقه گمشده در تاريخ ادبيات كودك و نوجوان دانست و اظهار كرد:« در سالهاي اخير براي رسيدن به ادبيات دين كودك و نوجوان، هزينههاي زيادي را متحمل شدهايم؛ اما عرفان نظرآهاري توانسته است اين حلقه گمشده را بيابد. او با پايداري در اين راه، 14 كتاب منتشر كرد و به نوع صاحب سبك شد و مخاطبان خود را يافت. » به عقيده رحماندوست، نظرآهاري نويسندهاي است كه ميخواهد دل نوجوانان را به خدا نزديك كند؛ به همين دليل به نوجوان ميگويد من كار ندارم كه تو در كجا هستي؛ تو “دل” داري كه خداوند آنرا در درون تو قرار داده است و آن “دل” جاي نفوذ شيطان نيست؛ پس بيا “دل” را بازسازي كنيم.